استغاثه در تندباد
یادش بخیر فکر کنم چهار ساله یا پنج ساله بودم یه هفته مونده بود به سال تحویل مامانم داشت حیاط می شست که دوان دوان آمدم خونه و داد زدم مامان روشنک میگه مغازه سرکوچه ماهی سه دم آورده حالا که خیابون نداره پول بده برم برای خودم ماهی بخرم مامانم بهم 5 تومان داد تا 4 تا ماهی بخرم وقتی رسیدم روشنک گفت میگن مغازه حسن کچل ماهی سه دم داره و یواشکی با روشنک رفتیم اونور خیابان. رفتم جلوی پیشخون و گفتم آقای حسن کچل میشه به من 4 تا ماهی بدی اونم عصبانی شد و گفت بچه برو بیرون خیلی ناراحت شدم با ناراحتی اومدم بیرون که دیدم مغازه بغلی یه ماهی خیلی گنده داره وای از دیدنش داشتم بال در میآوردم خیلی خیلی خشکل بود سفید بود با خالهای قرمز مثل عروس بود خوب حالا سه دم نبود که نبود اما عروس ماهی ها بود تازشم شایدم حامله بود چون خیلی گنده بود همه 5 تومانم و دادم و اون ماهی خشگله رو گرفتم وقتی رسیدم خونه مامانم گفت این چیه خریدی؟ از کجا گرفتی؟ دیدی گفتم تنها بری بهت ماهی بد میدن. خیلی بهش اصرار کردم که این مثل عروس میمونه ببین چقدر سفیده تازشم از سفیدی تمیز شده مامانم گفت بریم عوضش بکن این توی تنگ ما جا نمیشه چشمتون روز بد نبینه موقع رفتن تازه فهمید که بله دختر کوچولوش از خیابونم رد شده اونم تنهایی وایی طوفان نوح بود که اگر ماشین میزد بهت اگه میدزدینت و یه عالمه اگه دیگه اما راستش من همش تو فکر اون ماهی بودم که دوباره رفته بود توی سطل مغازه دار و داشتم به اون بچه ای که عروس ماهیها رو میبره خونش فکر میکردم............ سال نو همتون مبارک یک : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام بودن با تو پیدا می کنم . وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو " داداشی صدا میکرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو میکردم عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم بهم گفت :" متشکرم " میخوام بهش بگم می خوام که بدونه من نمی خوام فقط " داداشی "باشم . من عاشقشم . اما من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم. تلفن زنگ زد خودش بود . گریه میکرد . دوستش قلبش رو شکسته بود . از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم . وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم . تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس، خواست بره که بخوابه ،به من نگاه کرد و گفت : " متشکرم" میخوام بهش بگم ،میخوام بدونه من نمی خوام فقط " داداشی " باشم . من عاشقشم . اما.... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم. روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : " قرارم به هم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد ." من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسم همراه نداشتیم باهم دیگه باشیم ، درست مثل یه" خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ایستاده بودم تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم، به من گفت " متشکرم ،شب خیلی خوبی داشتیم ." میخوام بهش بگم می خوام که بدونه من نمی خوام فقط " داداشی "باشم . من عاشقشم . اما ....من خیلی خجالتی هستم .....علتش را نمی دونم . یه روز گذشت ، سپس یک هفته ،یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه میکردم که درست مثل فرشتهها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره . می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من این و میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم . میخوام بهش بگم می خوام که بدونه من نمی خوام فقط " داداشی "باشم . من عاشقشم . اما من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . نشستم روی صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج می کنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگهای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمیکرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت : " تو اومدی؟ متشکرم " میخوام بهش بگم می خوام که بدونه من نمی خوام فقط " داداشی "باشم . من عاشقشم . اما من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری مه من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته . این چیزی هست که اون نوشته بود: " تمام توجهم به اون بود . آرزو میکردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم. من می خواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمیخوام فقط برای من یه داداشی باشه . من عاشقش هستم . اما... من خجالتیام .... نمی دونم ..... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره . ای کاش این کار رو کرده بودم.......

دو : هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود
سه : اگر کسی تو را آن گونه که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد .
چهار : دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .
پنج : بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .
شش : هرگز لبخند را ترک نکن . حتی وقتی ناراحتی . چون هر کس ممکن است
عاشق لبخند تو شود .
هفت : تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی .
هشت : هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.
نه : شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را . به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی .
ده : به چیزی که گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
یازده : همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند . با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی .
دوازده :خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آن که شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .
سیزده : زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری
| Design By : Night Skin |





