استغاثه در تندباد
اگر به خانهی من آمدی برایم مداد بیاور مداد سیاه میخواهم روی چهرهام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم! یک مداد پاک کن بده برای محو لبها نمیخواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند! یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم شخم بزنم وجودم را ... بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا! یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد و بیواسطه روسری کمی بیاندیشم! نخ و سوزن هم بده، برای زبانم میخواهم ... بدوزمش به سق ... اینگونه فریادم بی صداتر است! قیچی یادت نرود، میخواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم! پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی! مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت. میدانی که؟ باید واقعبین بود ! صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر! میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب، برچسب فاحشه میزنندم بغضم را در گلو خفه کنم! یک کپی از هویتم را هم میخواهم برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم میکنند، به یاد بیاورم که کیستم! ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند برایم بخر ... تا در غذا بریزم ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم ! سر آخر اگر پولی برایت ماند برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند، بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم: من یک انسانم من هنوز یک انسانم من هر روز یک انسانم شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره ! شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ... شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم..... شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود شما یادتون نمیاد ماه رمضونا فلکه آب مدرسه رو میبستن که دخترا آب نخورن و خانم بابای مدرسه یواشکی مدیر به دخترا آب میداد شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :))) شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد. شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ... شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو) شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه شما یادتون نمیاد،
،
تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!! آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت: آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا) شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه شما یادتون نمیاد،
گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه... بالهاشو زود میبنده... روی گلها میشینه... شعر میخونه، میخنده شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد شما یادتون نمیاد،
من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!
و خلاصه، شما یادتون نمیاد، منم یادم نمیاد!! ولی ..... یادش میاد که حضرت نوح کشتی رو چطوری ساخت... !!! مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم
هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند و سرانجام رسیدیم
و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید و سرانجام هر غوره، انگوری شد من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی
تابستان مان را
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی! عرفان نظر آهاری
و این معجزه ی ایمان است پس تمام تلاشم را به کار می گیرم تا محال را به ممکن تبدیل سازم من ذهنم را آنگونه ساخته ام که جهنم را برایم به بهشت تبدیل کند نه بهشت را به جهنم راه باقی مانده- ساختن آنست من برای رسیدن به سرزمین اهدافم اولین قدم را برداشته ام قدم اول یعنی تصمیم
چون می دانم مشکلات مانند صخره هایی هستند که در مسیر رود قرار دارند اگر صخره نبود رود هیچ آوازی سر نمی داد
روزی یک سیاستمدار معروف، درست هنگامی که از محل کارش خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد. روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و یک فرشته از او استقبال کرد. فرشته گفت: «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به سیاستمدار گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم» بهشت تصمیم ساده ای نیست» فرشته گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید» سیاستمدار گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم فرشته گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور» و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند. در آسانسور که باز شد، سیاستمدار با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد وشب لذت بخشی داشتند. به سیاستمدار آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، فرشته به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سیاستمدار با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبی روز اول نبود.
بعد از پایان روز دوم، فرشته به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟ سیاستمدار گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم» بدون هیچ کلامی، فرشته او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سیاستمدار بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سیاستمدار با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...» شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود... امروز دیگر تو رای دادهای». . . . امروز روز انتخابات است
.
.
. . . امروز دیگر تو رای داده ای . . . . . . . .. در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی، قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود. روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند؟ من بدو گفتم: بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم. خواجه نصیر الدین فرمود: ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی. و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا شبانگاه، راه بر او شناسانده شده است. اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند و آنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است. من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام. از 'غوتمه ( بودا )' در خاورزمین تا 'مانی ایرانی' در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند. آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود را بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد. اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ؟ در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند، آن فرمان 'اما' و 'اگر' دارد. در اسلام تو را می گویند: دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست. غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست. قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست. تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست. و این 'اماها' مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمان به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می شمرد. حدود دو ماه پیش یه خانمی اومد پیشم از یکی از شهرستانهای غرب یا جنوب دقیق محل وقوعشو نمیدونم میخواست دختراشو ببینه میگفت شوهرش یه خانمی رو صیغه کرده اومده تهران توی لواسان پیش اون خانمه زندگی می کنه و تقریبا دو ساله که از دختراش خبری نداره... ناراحت بود گریه کرد و گفت دلم براشون تنگ شده من که درآمد ندارم اما شوهرم به خانوادش گفته دخترارو سپردم به یه نفر و ماهی 400 هزارتومان هزینه می دم به خدا اگه نصف این هزینه رو بده من بتونم بالای سر بچه هام باشم راست می گفت تا حدودی خوب!روستایی بود و تقریبا دو سال بود توی شهرستانشون یا شایدم روستا برگشته بود خونه پدر و مادرش (البته نکته اینجاست که هنوز طلاق نگرفته) حالا بگذریم از حرف همسایه ها خلاصه جاتون خالی توی این مملکت هرکی هرکی با یه جفت کفش آهنی راه افتادیم توی خیابون آدرس خونه شوهرشو که نداشت - اطلاعات نداشت- رفتم بهزیستی استعلام گرفتم دیدم بله آقای پدر محترم- کارمند محترم نیروی انتظامی(بازنشسته) دو تا دختراشو حدود یه سال پیش توی یه پارک پایین میدان خراسان رها کرده و رفته کلانتری سابقه پرونده پیدایش کودکان و نداشت - جاتون خالی سه روز آویزون کلانتری بودم تا توی پرونده های مثلا مرتبشون پرونده رو پیدا کنم با سختی تونستم دادستان و قانع کنم تا دستور استرداد بچه هارو به مادر بده وقتی به مادرشون گفتم بچه هات بهزیستی هستن - توی پارک ولشون کردن مادره واقعا داشت غش می کرد از روزی که بهش گفتم تا موقعی که بتونه بیاد دنبال بچه ها همش گریه کرد و گریه کرد امروز رفتیم بهزیستی بچه ها رو بگیریم دو تا دختر یکی الان 9 ساله و اون یکی 7 ساله به لطف باباهه دختر نه ساله یه سال مدرسه نرفته و بهزیستی اونو پارسال مدرسه فرستاده وقتی صداش کردن مادره که دیدش پرید بغلش و زد زیر گریه - هوار میزد و دختره خشکش زده بود انگار که به یه رویا نگاه می کنه توی چشاش واقعا یه نگاه خالی بود - هیچی نبود بعد از نیم ساعت ازش پرسیدم ......جان کی گذاشتتون توی پارک ؟ گفت : بابام گفتم مامانت گفته بود طلا داشتی کجاست؟ گفت خاله شیرین کتکم زد و ازم گرفت گفتم خاله شیرین کیه ؟ گفت همونی که بابا باهاش زندگی می کرد مارو برده بود پیش اون وقتی با خالش حرف زد تازه زد زیر گریه نمی تونست باور کنه که اومدن دنبالش...... واقعا گریه کردم ................ بعدش رفتیم دنبال دختر کوچیکه توی یه خیریه - خوب راستش جاش خیلی بهتر از دختر بزرگه بود خیلی - مددکار و که قبلا باهاش هماهنگ کرده بودم وقتی مارو دید گفت از وقتی گفتم مادرت میخواد ببرتت بچه بی تابی می کنه میگه نمیرم مامانم نیست اون منو میزنه با بابام دعوا میکنه میاد مارو میزنه قضیه شیرین خانوم و توضیح دادم و با کلی تعهد رفتن بچه رو بیارن دو باره همون تراژدی - دختر کوچیکه هنگ کرده بود انگار داره یه خاطره خیلی دور می بینه مادرش وسط زمین نشسته بود بچه رو بغل کرده بود و ضجه میزد دختره گریه میکرد گفت تو مامان خوبه ای؟ مامانش عکس بچگیاشون و درآورد دختره تا عکس و دید گفت .........(اسم خواهرشو) خندید گفت میریم خونه با آبجی؟ دلم کباب شد .............. خیریه با قول همکاری جهت برقراری یه مقرری ماهیانه برای بچه ها و پیگیری مادر ودختر و از زیر قرآن رد کرد واقعا صحنه قشنگی بود تمام کارمندا داشتن گریه میکردن توی ماشین دختر کوچولو گفت کی میریم خونمون؟ کی میریم پیش آبجی؟ تا ترمینال رفتم و سوار ماشینشون کردم موقع سوار شدن مادر گفت خدا خیرت بده من که نمی دونستم بچه هام کجان ؟ هیچکسم کارم و قبو نکرد .................................... اما من همش توی فکر اون پدرم که وقتی یه ماه پیش بهش زنگ زدم گفت بچه هام پاره جیگرمن نمی دم به مادرشون اصلا فکر دیدنشونو بیاره از سرش بیرون......................؟
*می گویند مرا آفریدند از استخوان دنده چپ مردی به نام آدم حوایم نامیدند یعنی زندگی تا در کنار آدم یعنی انسان همراه و هم صدا باشم * می گویند میوه سیب را من خوردم شاید هم گندم را و مرا به نزول انسان از بهشت محکوم می نمایند بعد از خوردن گندم و یا شاید سیب چشمان شان باز گردید مرا دیدند مرا در برگ ها پیچیدند مرا پیچیدند در برگ ها تا شاید راه نجاتی را از معصیتم پیدا کنند
* نسل انسان زاده منست من حوا فریب خوردۀ شیطان و می گویند که درد و زجر انسان هم زاده منست زاده حوا که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند
* شاید گناه من باشد شاید هم از فرشته ای از نسل آتش که صداقت و سادگی مرا به بازی گرفت و فریبم داد مثل همه که فریبم می دهند اقرار می کنم دلی پاک معصومیتی از تبار فرشتگان و باوری ساده تر و صاف تر از آب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم * با گذشت قرن ها باز هم آمدم ابراهیم زادۀ من بود و اسماعیل پروردۀ من گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند * فاطمه من بودم زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم من بودم زن لوط و زن ابولهب و زن نوح ملکه سبا من بودم و فاطمه زهرا هم من * گاه بهشت را زیر پایم نهادند و گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند گاه سنگبارانم نمودند و گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم اشک ریختند گاه زندانیم کردند و گاه با آزادی حضورم جنگیدند و گاه قربانی غرورم نمودند و گاه بازیچه خواهشهایم کردند * اما حقیقت بودنم را و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را بر برگ برگ روزگار هرگز منکر نخواهند شد * من مادر نسل انسان ام من حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام مریمم من درست همانند رنگین کمان رنگ هایی دارم روشن و تیره و حوا مثل توست ای آدم اختلاطی از خوب و بد و خلقتی از خلاقی که مرا درست همزمان با تو آفرید * بیاموز که من نه از پهلوی چپ ات بلکه استوار، رسا و همطراز با تو زاده شدم بیاموز که من مادر این دهرم و تو مثل دیگران زاده من! لینا روزبه حیدری خوب قضیه اینطوری شروع میشه: (البته با چند سکانس) سکانس اول : یه ایمیل برات میاد کلی ذوق میکنی بعدش زنگ میزنی به کسی که خیلی دوست داری توی ذوق تو شریک بشه. بعد،.... بوق نزده جواب تلفنتو میده ... وای ... توی دلت ذوق مرگ میشی! بعدش میگی یه چیزی خوندم قشنگ بود زنگ زدم برات بخونم و با هیجان شروع میکنی به خوندن متن (البته نکته اینه که اول باید اجازه میگرفتی که نگرفتی خوب حس خودمونی بودن داشتی دیگه) (متن کذایی ) من زوج خوشبخت و موفقی را در این دنیا میشناسم که مدتهاست بدون کوچکترین مشکلی، رابطهشان ادامه دارد و هیچوقت هم با هم دعوا و بزن بزن نمیکنند !! یک روز از این زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمیکنید!!؟ گفتم: چه خوب! آفرین! زندهباد رفیق! تو آبروی همهی ما مردها را خریدهای! من بهت افتخار میکنم. حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چی هست!!؟ آقاهه گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی نظر بده و تصمیم بگیره مسائل بیاهمیتی مثل این که ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم، ماشینمان چه باشدچی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت و آمد کنیم و ... حالا داری با کلی ذوق میگی یهویی از اون طرف خط بهت میگن خوب با من کاری نداری خداحافظ ناراحت میشی میگی دارم حرف میزنم صدای اونطرف خط میگه خداحافظ و ارتباط قطع میشه تو هم که همچین یخ کردی یه تیر توی سرت میکشه و جاتون خالی سردردت شروع میشه سکانس دوم مسیج برات میاد دلت نمیخواد جواب بدی – آخه قهر کردی دوباره مسیج میاد – روی میزت ولو شدی حال نداری سرت و که خیلی درد میکنه بلند کنی موبایلت زنگ میزنه – زنگ میزنه – زنگ میزنه بعد که قطع شد بلند میشی شماره میگیری– سرت درد میکنه – ساعت بخور بخوابت زنگ زده و ... اون طرف خط ازت میپرسن چیزی شده؟ تو این طرف نمیدونی چی بگی؟ بگی ناراحتی؟ نگی؟ سکانس سوم: بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت اعلام میکنی که قهر کردی؟ تازه داستان شروع میشه که چرا قهر کردی؟ اٍ اٍ اٍ انگار نه انگار که همین یه ساعت پیش همچین زده تو برجکم که حد و حساب نداره و حالا بقیشو نمیگم چون واقعا سرم درد میکنه راستی بقیه داستان هم اینه گفتم: اِ!!! من که رسما هنگ کردم رفیق! 
شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه
شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم
شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی
شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن
شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود
شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن
شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم
شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم
شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی
شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم
شما یادتون نمیاد عیدا همیشه رابین هود میداد و کریسمس اسکروچ
شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!
شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم
شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!
شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن









و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار 



.jpg)
من می دانم هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر می رسد
![]()



.
...







آقاهه پاسخ داد: ببین! من و خانمم از روز اول، حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد خانم بنده، فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا، فقط در مورد مسائل کلی نظر بدهم!


















پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر میدی، چی هست!!؟
آقاهه گفت: من فقط در مورد مسائل بوسنی و هرزگوین، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع جاری مملکت نظر میدهم!!
| Design By : Night Melody |
